روزی غلامی گوسفندان اربابش را به صحرابرد.گوسفندان در دشت سرگرم چرا بودند کهمسافری از راه رسید و با دیدن انبوه گوسفندان،به سراغ آن غلام(چوپان)رفت وگفت:((از
این همه گوسفندانی،یکی را به من بده)).
چوپان گفت:((نه،نمی تونم این کار را کنم؛هرگز!)).
مسافر گفت:((یکی را به من بفروش)).
چوپان گفت:((گوسفندان ازآن من نیست)).
مرد گفت:((خداوندش را بگو گرگ برد)).
غلام گفت:((به خدای چه بگویم))؟!

ما را در سایت بدرقه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111