روزی مردی به خانه بهلول رفت واز او خواست که طنابش رابراي مدتی به او قرض دهد.بهلول آن کرد را می شناخت و می دانست که امانتدار خوبی نیست، پس کمی فکر کرد و گفت:
((حیف که روی آن ارزن پهن کردم واگرنه آن رابه تو می دادم.))
مرد با تعجب گفت:(( مگر می شود روی طناب ارزن پهن کرد؟))
بهلول گفت:((برای آنکه طناب را به تو ندهم همین بهانه کافی است.))

ما را در سایت بدرقه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92