حکایت

خرید بک لینک
روزی مردی به خانه بهلول رفت واز او خواست که طنابش رابراي مدتی به او قرض دهد.

بهلول آن کرد را می شناخت و می دانست که امانتدار خوبی نیست، پس کمی فکر کرد و گفت:

((حیف که روی آن ارزن پهن کردم واگرنه آن رابه تو می دادم.))

مرد با تعجب گفت:(( مگر می شود روی طناب ارزن پهن کرد؟))

بهلول گفت:((برای آنکه طناب را به تو ندهم همین بهانه کافی است.))

بدرقه...

ما را در سایت بدرقه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 20:27

صفحه بندی